تبليغاتX
<-عاشقانه هاي تلخ->

 

" منتظر هستم با يادت ، توي جاده هاي بن بست

دلخوشم به اين اميد و ، به خدايي كه ميگن هست...

 

منتظر هستم با يادت ، اگه دورم ، اونجا نيستم

من تورو دارم تو قلبم ، هيچ زماني تنها نيستم "

...

 

در دل دعا مي كردم كه چيزي بگويد اما سكوت كرد و پس از چند ثانيه ي عذاب آور گفت:

- باشه ، فقط فكر كردم واست مهمه…

احساس سر خورده گي در چهره اش پيدا بود و اين قلبم را آتش ميزد . دلجويانه گفتم :

- خب باعث خوشحاليه كه بياي.

لبخند تلخي زد و رويش را برگرداند.

 

لحظه ي آخر كه در حال پياده شدن از ماشين بودم آرام گفت :

     - گاهي يك هدف ، تمام زندگيت ميشه . اينقدر واست مهمه كه فقط ميخواي بهش برسي ، اما همين كه

مي رسي مي بيني تحمل نگه داشتنش رو نداري و خودت رو در مقابلش كوچيك مي بيني . اون موقع فقط دلت ميخواد غرق بشي و بي خيال از همه چيز زندگي كني ولي يادش اذيتت مي كنه ، چون اون توي قلبته و براي فراموش كردنش بايد قلبت رو از خودت جدا كني . بعضي از آدما قلبشون رو جدا مي كنن و بعضي ها نگه ميدارن و سعي مي كنن وسعت ديدشون رو تغيير بدن ، بزرگتر بشن تا اونا هم بتونن براي كسي يا چيزي مهم بشن ، بتونن تحمل كنن و به معناي واقعيַ زندگي ، زندگي كنن و فقط براي عشق و هدفشون نفس بكشن .

هميشه وقتي به قله ي كوه ميرسي ، ياد سنگ پاره هايي بيفت كه لگدشون كردي و اگه اونا نبودن و كمك نمي كردن نمي تونستي اون بالا باشي .

مكثي كرد سرش را پايين انداخت و ادامه داد :

- خيلي حرفا هست كه نمي تونم بگم ، به زمان احتياج دارم ، ميخوام خودمو به اندازه ي هدفم برسونم، به قله برسم ...

دستانم را ميان دستانش گرفت و در چشمانم خيره شد :

- اگه امروز ناراحتت كردم منو ببخش ، اينا همش از روي دوست داشتنه...

بغض آلود نگاهش كردم و فقط توانستم بگويم‌ :

- ممنونم ...

 

هوا رو به تاريكي مي رفت.

سرم را بالا گرفتم و نفس عميقي كشيدم .

ماه كامل بود و درخشانتر از هميشه در پهناي آسمان مي درخشيد ...1

 

...

 

پ.ن 1: قسمتي از داستان بلندي كه در حال نوشتنش هستم.

 

پ.ن2: هوا عطرַ شجاعت ها گرفته ، اين روزها ...

 

سبز بمانيد...

 

+ نوشته شده توسط فروزان مظفری در شنبه هفدهم بهمن 1388 و ساعت 0:13 قبل از ظهر |

 

ديگه دارم از سرديַ دستات شكايت مي كنم

از نگاهַ تو به اين و اون حسادت مي كنم

شايد كه بينַ ما دوتا چيزַ زيادي نبوده

اما خبر داشتي يه روزي به تو عادت مي كنم

 

"دریای دور من"

 

چشمانم را كه مي بندم

هيچ چيز پيداتر از تو نيست

ترانه مي شوي و من

مي خوانمت

آغوشم مي شوي و من

دستانم را محكم مي بندم

جز من...

هيچ كس...

 

معادلات خدا به هم مي ريزد

وقتي هر شب به خوابم مي آيي

و كسي مانعַ اين تقدير مي شود

زمان را دور مي ريزم

و با تو

وراي اين زمين نفس مي كشم

مگر كسي...

جز تو...

 

به چشمانم نگاه مي كني و

آبيַ دريا به سراغم مي آيد

"چشمانت آبي نيست

اما وسعتַ دريا را كه دارد"

عشقم

دریای دورַ من

غريق نجاتַ اين

قايقַ كوچكַ شكسته باش

هيچ كس جز...

من و تو...

 

...

 

همچنان سبز و آزاد باشيد...

 

+ نوشته شده توسط فروزان مظفری در جمعه نهم بهمن 1388 و ساعت 0:33 قبل از ظهر |

 

( مي بخشم )

 

هنوزم خسته و عاشق  ،  هنوز نزديك و دور از هم

هنوز بد مي كني با من  ،  هنوزم زود مي بخشم

 

ميونַ برگاي تقويم  ،  هنوز دنبالַ يك روزم

تو رد ميشي از اين رويا  ،  هنوزم چشم مي دوزم

 

سفر كن از شبַ بي ما

از اين بي حرفي و فرياد

بيا با من ، اگه دستات

هنوزم دستامو ميخواد

 

سفر كن شايد اين جاده

بذاره روبه روت باشم

سفر كن تا چشام...ميخوام

هنوزم آرزوت باشم

 

با چشمام حرفامو ميگم  ،  با اشكام بي صدا ميرم

هنوز درگيرַ ترديدي  ،  هنوز درگيرַ تقديرم

 

مي دونم مي دوني حتي  ،  هنوز با يادت آرومم

مي دونم ، "عشق" ، نميميره  ، چه با هم باشيم و بي هم

 

...

 

+ نوشته شده توسط فروزان مظفری در سه شنبه یکم دی 1388 و ساعت 0:0 قبل از ظهر |

 

 

                دردم از يار است و درمان نيز هم

                                                دل فداي او شد و جان نيز هم

 

                آنكه مي گويند كان بهتر زحسن

                                                دلبرم اين دارد و آن نيز هم ...

 

 

 

"حضرت حافظ "

 

+ نوشته شده توسط فروزان مظفری در شنبه چهاردهم آذر 1388 و ساعت 11:43 بعد از ظهر |
 

خوشا درخت ، که زیاد حساس نیست

               بیشتر خوشا سنگ که حسی ندارد اصلا ...

دردی بزرگتر از درد زنده بودن نیست

و اندوهی ژرف تر از

                        حس زندگی ...

 

"روبن داریو"

+ نوشته شده توسط فروزان مظفری در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 4:36 بعد از ظهر |
 

ميان آدميان چيزي نيست ، جز ديوارهايي كه خود ساخته اند .

 

" لئو نیکلایویچ تولستوي "

 

+ نوشته شده توسط فروزان مظفری در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت 2:0 قبل از ظهر |

 

برگزیدگان دور نخست سومین دوره جشنواره ترانه های سرزمین مادری

 

جشنواره ي ترانه هاي سرزمين مادري به روزهاي پاياني خود نزديك مي شود .

جشنواره اي كه با هدف ارتقاي سطح ترانه سرايي در كشور برگزار شد و جنب و جوش دلپذيري در ميان ترانه سرايان پديد آورد .

مرحله ي نخست داوري به پايان رسيده است و اسامي برگزيده شده گان اعلام شده است .

به داوران محترم خسته نباشيد مي گويم و از حمايت برگزار كننده گان ؛ هفته نامه ي چلچراغ و مديريت سايت پرشين بلاگ  سپاسگزارم .

اين جشنواره براي من به شخصه خالي از لطف نبود به اين دليل كه از نزديك شاهد تلاش شبانه روزي و دلسوزانه ي تيم برگزار كننده بالاخص دبير اجرايي آن جناب آقاي سيد مهدي موسوي ميركلائي بودم و در حد توان همكاري كردم و از طرفي با تعداد زيادي ترانه سراي فعال و قابل و آثار زيبايشان آشنا شدم .

به نوبه ي خود بسيار خرسندم از برگزاري چنين فستيوال بزرگ ترانه اي در سطح كشور و حضور در آن و برگزيده شدن در بين اسامي دور نخست  داوري .

تاریخ اختتامیه ی جشنواره و اسامی نهایی طی یک ماه آینده اعلام می شود.

 

شايد با اين حركت در اين روزهاي زهرآگين لحظه اي بتوان در پناه لطيف ترانه به دور از خون و دروغ و اسارت نفس كشيد و فراموش كرد...

به اميد آن روز

و به اميد آزادي...

***************************************

(نيستي...)

 

دارم اشك ميريزم ، اما تو ميخندي

 

نگاهت مي كنم ، چشماتو ميبندي

 

چقد تلخه ، ميدونم ، سخت و مغروري

 

چقد نزديكمي اما ازم دوري

 

من از اين لحظه ها بيزارַ بيزارم

 

چقد سخته كه از تو فاصله دارم

 

اين روزا خستم ونيستي ...

چشمامو بستم و نيستي ...

دوري از دنياي دورم

عاشقت هستم و نيستي ...

 

تو آسون دنيامو از هم پاشيدي

 

چقد سخته كه حالم رو نفهميدي

 

تو چشمات آرزوهامو نميخونم

 

بايد تنها باشم اما نميتونم

 

هنوز ديوونتم ، لبخن بزن ، لبخند

 

چقد سخته كه از دنياي تو دل كند ...

 

********************************

پاييز را كه بو مي كشم

به يادַ چكمه هاي يخ زده ي خيابان مي افتم

در آن روزها

كه بي هوا مي خنديديم

و بخارַ عشق

سبز مي شد...

 

پاييز را كه بو مي كشم

خرداد مي شوم

و خون بالا مي آورم

مرگ را مي پرستم

و تو را

كه با هر قطره

فراموش مي شوي

فراموش ...

 ـ

سبز باشید ...

 

+ نوشته شده توسط فروزان مظفری در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 و ساعت 2:33 بعد از ظهر |