" منتظر هستم با يادت ، توي جاده هاي بن بست
دلخوشم به اين اميد و ، به خدايي كه ميگن هست...
منتظر هستم با يادت ، اگه دورم ، اونجا نيستم
من تورو دارم تو قلبم ، هيچ زماني تنها نيستم "
...
در دل دعا مي كردم كه چيزي بگويد اما سكوت كرد و پس از چند ثانيه ي عذاب آور گفت:
- باشه ، فقط فكر كردم واست مهمه…
احساس سر خورده گي در چهره اش پيدا بود و اين قلبم را آتش ميزد . دلجويانه گفتم :
- خب باعث خوشحاليه كه بياي.
لبخند تلخي زد و رويش را برگرداند.
لحظه ي آخر كه در حال پياده شدن از ماشين بودم آرام گفت :
- گاهي يك هدف ، تمام زندگيت ميشه . اينقدر واست مهمه كه فقط ميخواي بهش برسي ، اما همين كه
مي رسي مي بيني تحمل نگه داشتنش رو نداري و خودت رو در مقابلش كوچيك مي بيني . اون موقع فقط دلت ميخواد غرق بشي و بي خيال از همه چيز زندگي كني ولي يادش اذيتت مي كنه ، چون اون توي قلبته و براي فراموش كردنش بايد قلبت رو از خودت جدا كني . بعضي از آدما قلبشون رو جدا مي كنن و بعضي ها نگه ميدارن و سعي مي كنن وسعت ديدشون رو تغيير بدن ، بزرگتر بشن تا اونا هم بتونن براي كسي يا چيزي مهم بشن ، بتونن تحمل كنن و به معناي واقعيַ زندگي ، زندگي كنن و فقط براي عشق و هدفشون نفس بكشن .
هميشه وقتي به قله ي كوه ميرسي ، ياد سنگ پاره هايي بيفت كه لگدشون كردي و اگه اونا نبودن و كمك نمي كردن نمي تونستي اون بالا باشي .
مكثي كرد سرش را پايين انداخت و ادامه داد :
- خيلي حرفا هست كه نمي تونم بگم ، به زمان احتياج دارم ، ميخوام خودمو به اندازه ي هدفم برسونم، به قله برسم ...
دستانم را ميان دستانش گرفت و در چشمانم خيره شد :
- اگه امروز ناراحتت كردم منو ببخش ، اينا همش از روي دوست داشتنه...
بغض آلود نگاهش كردم و فقط توانستم بگويم :
- ممنونم ...
هوا رو به تاريكي مي رفت.
سرم را بالا گرفتم و نفس عميقي كشيدم .
ماه كامل بود و درخشانتر از هميشه در پهناي آسمان مي درخشيد ...1
...
پ.ن 1: قسمتي از داستان بلندي كه در حال نوشتنش هستم.
پ.ن2: هوا عطرַ شجاعت ها گرفته ، اين روزها ...
سبز بمانيد...

